ولي ناگهان.....
ازكوه بالا رفت.شقايق هاي وحشي دردسترس نبودند.با احتياط جلو
رفت ودسته اي ازشقايق هاي سرخ راچيد.
به سختي ازكوه بايين امد.كف بوتينش سوراخ شده بود.
كم كم هوا داشت.تاريك مي شد كه به سمت سنگرخودشان حركت
كرد.صدايي ملكوتي را شنيد كه روحش رابه برواز دراورد.
باخوشحالي برده ي سنگر را كنار زد ولي ناگهان
:: بازدید از این مطلب : 178
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0